عبد الحي حبيبى

751

تاريخ افغانستان بعد از اسلام ( فارسى )

آمد و درينجا زبان درى را هم ياد گرفت ، و در جنگهاييكه عباد به طرف كابل و قندهار داشت شركت كرد . ولى عباد بنابر مشغولى صعبى كه بامور جهاد داشت ، به تيمار ابن مفرغ نپرداخت و شاعر ازو رنجيد و هجوهاى او را گفت « 1 » . مثلا عباد ريشى انبوه ، مانند جوالى داشت و هنگام سوارى باد در ان افتاد و بهر طرفش حركت ميداد ، ابن مفرغ چون ديد گفت : الا ليت اللحى كانت حشيشا * فنعلفها خيول المسلمينا « يعنى : ايكاش ! ريش‌ها علف بودى تا از ان به اسپان مسلمانان علف ميداديم . » « 2 » اين هجوسرايى ابن مفرغ نسبت به عباد به هتاكى و دشنام كشيد ، و در اشعار خود به پليدى مادرش سميه و استلحاق او به ابو سفيان اشارها كرد . بنابرين عباد برو خشم گرفت و محبوسش كرد . و روزى او را سيكى و مسهل خورانيد و با خوكان اهلى و گربه و سگى در حالت جريان اسهال ، روان گردانيد . چون كودكان نگاه كردند منادى ميكردند ، به زبان پارسى كه اين چيست ؟ اين چيست ؟ اين چيست ؟ شاعر هم جواب داد بپارسى كه : آبست و نبيذ است * و عصارات زبيب است و دنبهء فربه و پى است * و سميه هم روسپى است « 3 » روايت تاريخ سيستان چنين است و مطابق به آن بايد اين داستان در سيستان تحقق يافته باشد و به وضع طبيعى هم نزديكتر است كه كودكان به فارسى سوال كنند و جواب ايشانرا هم شاعر بپارسى دهد ولى منابع عربى مانند الاغانى ( 17 / 51 ) و البيان و التبين جاحظ ( 1 / 109 ) و تاريخ طبرى ( 2 / 192 ) و خزانة الادب عبد القادر بغدادى ( 2 / 516 ) و طبقات الشعراء ص ( 210 ) وقوع اين داستان را در بصره و بامر عبيد اللّه بن زياد ميدانند ، كه ابن مفرغ

--> ( 1 ) - تاريخ سيستان 95 ( 2 ) - بيست مقاله علامه قزوينى 1 / 40 بحوالت الاغانى 17 / 56 ببعد ( 3 ) - تاريخ سيستان 96